دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری

خرید بک لینک
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند،زن و مرد گفتند نداریم !ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!زن و مرد گفتند ... برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !اول دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 0:37

سلام عشقم. صبحت بخیر فدات شم. خانومی ببخش که دیشب نتونستم صحبت کنم. دیروز حدودای ساعت 5 از تبریز زدم بیرون که برم خونه. ماشین برده بودم واسه خاطر وسایلم. خلاصه یکی از کارگرای کارخونه که بنابیه رو هم برداشتم و راهی شدیم. ابجی هم زنگ زده بود ک بیا منم بردار ک بریم خونه. بر خلاف همیشه ک از یه مسیری میر دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 6:00

صفحه بندی